خرید بک لینک
معمولا تو عنوان اولین کلمه ای که تو ذهنم میاد رو مینویسم. خوب امروز هم سردرد بود تو مغزم ...امروز بر خلاف روز هفته ی قبل خوب شروع شد. دلیلش رو میتونم بگم چند پیام که هر چند سرد ولی شیرین بود.روزای خوب زندگیم تمامشون صرف تو شد... میگفتی راهمون جداس آخرشم حرف تو شد.دارم به زندگیم نگاه میکنم میبینم بعضی جاها چقدر پشیمون میشم که کاری که درست بود رو نکردم ... همیشه دوراهی عقل و دل که معمولا من دل رو انتخاب کردم ، هنوز هم دارم نا خواسته همین کار رو میکنم... چقدر دلم یه نقطه تاریک و عمیق میخواد برای نشستن و فکر نکردن.. برای خوابیدن خوابیدنی که وقتی بیدار میشی هیچی یادت نباشه... یه زمانی پول برام دغدغه بزرگی بود و حالا اینکه باید همین پول رو خرج اون آرامشی کنم که اون موقع ها داشنم ...سردرد ... درد دل خودم با خودم وقتی که دارم مینویسم خیلی خوبه ... کلی این وسط حرف میزنم که منتهی میشه به یک کلمه... دیکه برای امروز بسه ... و باز هم سردرد ...|+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۳  | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 17:01

امروز برای اولین بار به فرار فکر کردم ... به اینکه برم بیرون از این زندگی... وقتی هیچ کس قدر کارایی که کردیرو نمیدونه کاری نکنی بهتره ...

|+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در شنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۳  |

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 17:01

امروز هم خوب شروع شد، ولی از وسطش گند خورد بهش تقصیر خودمه، همیشه تقصیر خودمه... قرار بود روز های خوبو بنویسم ولی همش دارم روز های بد و مینویسم دیگه سعی میکنم جملات تو ذهنم با چرا شروع نشه... باید با چی شورع بشه وقتی هیچ وقت جوابی وجود نداره... تمام جملات خبری هستند... به قول بودا زندگی فقط رنج... من بعضی وقتها از 99% زیر لود بودن خسته میشم ... من کم میارم... من ناراحت میشم... من غصه میخورم... ولی دوباره باید بخندم و سعی کنم مشکلات بقیه رو حل کنم ... سعی کنم نشون بدم خیلی قویم و زندگیم عالیه ... چرا حس میکنم یکی هست که میشنوه صدامو ولی نیست ... زندگیم داره حروم میشه... دلم میخواد برای خودم زندگی کنم... ولی حیف... طبق معمول به طنابی چنگ زدم سیم خار دار بود... هیچ وقت از خودم نشد که احساس رضایت کنم ... احساس کنم حداقل برای یک نفر تو این دنیا دلخوشی حساب میشم.... شاید بهش نزدیک کنم خودمو... شاید التماس کنم براش نمیدونم ... خودم مینویسم خودم میفهمم خودم خودم خودم سرم درد میکنه انقدر فکر میکنم که یادم میره گشنم شه یادم میره زندگی کنم...جالبه هر سال که میگذره تولد برام بی معنی تر میشه ... امسال هم بی معنی ترین بود... وقتی دوست داشتن ها رو میبینی... دوست نداشتن ها... تظاهر ها نیاز ها و... بازم بابا چقدر جات خالیه ... چقدر بهت نیاز دارم و نیستی ... یه نوید چرا از تو آینه نمیاد بیرون بغلم کنه بگه بیخیال ... درست میشه... نوید نوید نوید اومدم از کلمه کاشکی استفاده کنم گفتم با خودم توافق کنم اینجا دیگه از کلمه کاش استفاده نکنم ...|+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳  | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:13

این شیشه را بکوب به دیوار باطل نمیشود مگر این سرنوشت؟!امروز هم تولد من بود یک گریه ی دوباره: 11 اردیبهشتاین شیشه را بکوب به دیوار من بسته ی کدام طلسمم؟!از خبر های خوب خستم ام! طنزی ست توی معنی اسمم !!خاموش شد شمعش... سال بی فروغی بودجز فصل پاییزش، همه چیزش دروغی بود...! |+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳  | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 13 خرداد 1403 ساعت: 13:13

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانیلعنت به من و زندگی و عشق و جوانیتا پیش تو آورد مرا بعد تو را بردقلبم شده بازیچه ی دنیای روانیباید چه کنم با غم و تنهایی و دوریوقتی همه دادند به هم دست تبانیدر چشم همه روی لبم خنده نشاندمدر حال فرو خوردن بغضی سرطانیآیا شده از شدت دلتنگی و غصههی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدمای کاش خودت را سر قبرم برسانی|+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲  | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 14:02

یه عمری رو لبهام پر از خنده بود ... ته هر زمستون یه هفته به عید یه چیزی تو این سینه چنگ میزنه...دارم درد دل میکنم گوش کن... ولی هیشه خودم باید به خودم گوش کنم امسال هم خودم دارم با خودم حرف میزنم، امسال هم چیزی عوض نشد... دیگه یواش یواش داره بهم ثابت میشه زندگی تلخه واقعا تلخ... دارم با کی از چی حرف میزنم ... چرا حالم خوب نمیشه ... فکر میکنم هیچ چی نمیتونه منو از پا در بیاره جز این تنهاییه مزخرف ... اینکه با کسی نمینونم حرف بزنم دربارش... امروز خوشحالی برام تبدیل به یه نقاب شده ... که دیگه بهش دارم عادت میکنم بعضی وقتها خودمم باورم میشه ... امروز فهمیدم که وقتی دلخوشی های کوچیکم و هم از خودم میگیرم زندگی چقدر ترسناک تر میشه... فهمیدم که سفر کردن جزیی از زندگیم شده و امسال بعد از سالها سفر رو هم از خودم گرفتم و میشینم خونه... چند شبه خواب های خوب میبینم ... به یه تغییر بزرگ تو زندگیم نیاز دارم که ذهنمو درگیرش کنم مثل ساختن یه چیزی که دوسش داشته باشم و اون چیز هم منو دوس داشته باشه به صورت ثابت ... باید بتونم همه ذهنمو بیارم رو کاغذ... شاید برای آخرین بار که تو اون چشمها نگاه کردم... نه نگاه معمولی ... برای اولین بار توش هیچی ندیدم .. شاید یه علامت سوال ؟؟ پرسید چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ هیچ جوابی هم نداشتم بدم ... باهوش تر از این حرفا بود که نفهمه ... سرشو انداحت پایین و مشغول چایی خوردن شد و من همچنان خیره بودم به چشماش... دنبال یه نگاه که بتونم معنی توش پیدا کنم ولی هیچی نبود ... چند روش بعدش طبق معمول با یه جمله سورپرایز شدم... اصلا تو چرا وجود داری؟؟؟ امیدوار بودم که مثل همیشه از خودم چیزی به دل نگیرم ولی ایندفه گرفتم ... خیلی با خودم مزه مزه کردم ... خیلی فکر کردم ... دیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 31 فروردين 1403 ساعت: 14:02

سهم من چیست جز سکوت و تنهایی؟

«من» خود را به دست من داده

هرشب از درد زندگی مردن

به همین حس خوب تن داده

شیشه های مشروب و قرص هایی

که شبم را پر از خوشی کرده

نوید بدبخت ترسویی

که در این شعر خودکشی کرده.

|+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۲  |

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 16:47

بازم همون اتفاق برای بار سوم افتاد، بدون دلیل بدون هدف، ولی فکر کنم ایندفه فرق داره یه چیزی تو دلم خالیه که ... حسیه که تجربش نکرده بودمسعس میکنم ترکش کنم بزم مثل همیشه تاکید میکنم به خودم که فقط سعی میکنم ولی یه حسی میگه این بار میتونموقتی میدونی مخاطب نداری هر شرو وری که میاد تو ذهنت مینویسی ... دلم تنگ میشه فقط دلم هی تنگ میشه خیلی تنگ(خود سانسوری شد اینجاش)در کوی عشق جان را باشد خطر اگر چه جایی که عشق باشد آنجا خطر نباشد...عاشق هرچی بودم تو زندگیم دنبالش رفتم چوبشم خوردم...|+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲  | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 20:04

گاو موجود خوش بختی است ... جفت دارد کمی علف دارد ...آنقدر پشتم خالی شده که می ترسم با خودم حرف بزنم حتی ... چون بعدش نمیتونم خودمو دلداری بدم دیگه...مگه یه نفر چقدر میتونه کم نیاره ... نمیدونم اسمشو بزارم قوی شدن یا گم شدن ... ولی تو راهی رفتم که دیگه برگشتی نیست ...33 سالگی چقدر مزخرف شروع شد... |+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۲  | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 20:04

«معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بیاعتنا به نتیجه، بیاندازه عاشق توست.»

|+| نوشته شده توسط نوید نیکپور در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۱  |

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 13:31

مثل خاراندن یک زخم پس از خوب شدن، یاد یک عشق عذابیست که لذت دارد.

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 20 تير 1401 ساعت: 18:54

دلم تنگ شده ... خیلی تنگ... کاش بتونم تحمل کنم ....

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 20 تير 1401 ساعت: 18:54

زندگی یک چمدان است که می آوریشبار و بندیل سبک می کنی و می بریشخودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستمدسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستمگاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرمبه سَرم می زند این مرتبه حتما بپرمگاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منمقرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منمچمدان دست تو و ترس به چشمان من استاین غم انگیزترین حالت غمگین شدن استقبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکشهی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکشقبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شومطوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوممثل سیگار،خطرناک ترین دودم باششعله آغوش کنم حضرت نمرودم باشمثل سیگار بگیرانم و خاکستر کنهر چه با من همه کردند از آن بدتر کنمثل سیگار تمامم کن و ترکم کن بازمثل سیگار تمامم کن و دورم اندازمن خرابم بنشین،زحمت آوار نکشنفست باز گرفت،این همه سیگار نکشآن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منمآنقدر داغ به جانم ،که دماوند منمتوله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منیکاسه خونی،جگری سوخته مهمان منیچَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکرجام معجونِ مجسم شده این گرگ پدرتا مرا می نگرد قافیه را می بازم… بازی منتهی العافیه را می بازمسیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منمرطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منمماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلورقاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دورمظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندمو به جز ماه دل از عالم و آدم کندمماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنمنکند خیز برم پنجه به خالی بزنمخنده های نمکینت،تب دریاچه ی قمبغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتممویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دودو دو آتشکده در پیرهنت پنهان بودقصه های کهن از چشم تو آغاز شدندشاعران با لب تو قافیه پرداز شدندهر پسربچه که راهش به خیابان تو خوردیک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُردمن تو راادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 20 تير 1401 ساعت: 18:54

بگــیر از من این هـردو فرمانده را "دل عاشق" و "عقل درمانده" را اگر عشق با ماست ؛ این عقل چیست ؟ بکُش! هم پــدر هم پــدر خوانده را تو کاری کن ای مـرگ ! اکنون که خلق نخــواهند مهمان ناخوانده را در آغــوش خود "بار دیـگر" بگیر من این مـوج از هر طرف رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 21:17

از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید سفر به خیر تو را من دگر نخواهم دید دگر برای کسی درد دل نخواهم کرد دگر ز دست خودم دردسر نخواهم دید به ریگ همسفر رودخانه میگفتم از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید قبول کن که نفاق از فراق تلختر است قبول کن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 21:17

صفحه بندی